گریه های بی صدا

برای تو مینویسم تو که ترانه بودن را به من آموختی آسمانم

غم

سلام عزیزم الان که دارم مینویسم صدات میکنم دلم گرفته دوباره غصه ه

ا روی شونم سنگینی میکنن دوباره هیچ کس نیست که به حرفام گوش بده گاهی اوقات کنج دیوار تنها خلوت گریه های من میشه عشق من قلبم هنو

ز بیقراره چگونه عشق رو برایت فریاد بزنم گاهی وقتا نمیشه تمام

 احساسات درونی رو به زبان اورد فقط برات مینویسم شاید اینجا تنها جاییه

 که میتونم حرفامو بهت بزنم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده دارم دق میکنم تحملش سخته کاش تنها نبودم؟....

 

دارم ذره ذره آب میشم خدایا چراااااااااااااااا.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 4:45  توسط باران  | 

دوستت دارم

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم

و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 4:35  توسط باران  | 

دلتنگ

بعضی چیزا رو نمی شه نوشت

بعضی چیزا رو نمی شه گفت

بعضی چیزا رو فقط می شه احساس کرد

بعضی بغضا رو نمی شه شکست

بعضی بغضا رو فقط باید قورت بدی

بعضی دردا رو نمی شه فریاد زد

بعضی دردا رو فقط می شه اشک ریخت......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 4:29  توسط باران  | 

آرامش

تقدیم به صاحب قلبی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترانه ی رویای من ...

از بودنت برایم عادتی ساخته که بی تو بودن را هرگز باور نمی کنم .

 

مهم نیست فردا چی می شه ، مهم اینه که امروز دوست دارم .

مهم نیست فردا کجایی ، مهم اینه که هر جا باشی دوست دارم .

مهم نیست اگه تا ابد با هم نباشیم ، مهم اینه که تا ابد دوست دارم .

مهم نیست قسمت چیه ، مهم اینه که قسمت شد دوست داشته باشم .

تقدیم به عشقم

 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 4:7  توسط باران  | 

غم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 3:51  توسط باران  | 

یک نفر نیست

یک نفر نیست که غمهای مرا بشناسد 

                                                         یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد 

یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد  

                                                             یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی  

غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد 

                                                              یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک  

طلب عشق و تمنای مرا بشناسد  

                                                        یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی  

غم پنهان ،  غم پیدای مرا بشناسد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 3:34  توسط باران  | 

فاصله

از لبانم بشنو :
زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:53  توسط باران  | 

تنها

كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي آسمان باراني ست ،از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم
جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم كاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم كاش بين ساكنان شهر عشق ،رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان ،شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند ،ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم، از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امين هم از آنجا بگذرد،حرفهاي قلبمان را بشنود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:34  توسط باران  | 

کجایی

 

تنهاييم را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست

همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:17  توسط باران  | 

همه هستی من

ای همه هستی من... ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود امشب از اسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم اورد از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچوستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم نازنین،امشب به سراغت خواهم امد و تمام عشقم را در دستانت خواهم گذاشت ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم همیشه صدای مهربانت در ذهنم تداعی می کند امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را ابیاری خواهم داد همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در تاریکی شب عاشقانه به تو مي انديشم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:7  توسط باران  |